خرید بک لینک
پنجمین سالگرد عروسیمونم‌ مثل سالهای قبلی گذشت. دیگه اینو خووب فهمیدم که شازده برعکس من هیچ ذوق خاصی به مناسبتها نداره... هرچقد که تو دوستی رمانتیک بود و به خیلی چیزا حساس... الان عین مردای قدیمی فقط روزگار میگذرونه و همش داره برا آینده پلن میریزه... آینده ای که میاد و میره و هیچ چیز شبیه برنامه هامون نمیشه دیگه خسته ام از نالیدن و گله کردن... درسته شازده خیلی خوبی ها داره مثلا عاشق من و دخترمونه، صادقه بی ریاست، نجیبه چشمش پاکه و خیلی نکات مثبت شبیه همینا ولی اصلا مثل من نیست... نه ذوقی نه هیجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

بازم اومدم و بازم دلم گرفته از همه آدمهای دور و برم... خیلی تنهام... غصه دارم راستش مامانم رو میخوام.‌‌‌‌.. میخوام که پیشم باشه، یه دلگرمی بده، دستی بکشه به سرم و نوازشم کنه. یدونه باشه اشکال نداره الکی بگه و دلم رو خوش کنه... بش نیاز دارم خیلی وقته که بی مادر گذاشته منو. گناهم چیه واقعا؟ چطور بخودش این اجازه رو میده که منو انقد از این نیازم محروم کنه... خیلی وقتا حس این بچه یتیمایی که ماماناشون ولشون کرده بم دست میده ولی خوب آخه من که مامان دارم چرا پس نیست؟ خیلی بش نیاز دارم بحضورش به بودنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

می نویسم تا یادم نره تا همیشه یادم بمونه کارهایی که کردی ... امروز روز تولد خاله و همینطور پنجمین سالگرد فوت پدربزرگه. دیشب پیام تبریک اینترنتی فرستادم به خاله ولی هنوز ندیده. امروز دیدم تلفن خونه زنگ خورد و شماره خونه خاله. با خوشحالی برداشتم و تا گفتم الوووو دیدم مامانم اونوره خطه و یکم هنگ کردش گفت الو. گفتم سلااام ؟!! با اینکه صدامو شنید و شناخت وانمود کرد که اشتباه گرفته و گفت فلان تاکسیه؟ من: بعد اونجا روبه خاله کرد که فلانی تو کجا رو برام گرفتی؟ خاله هم گفت: مگه تو نگفتی که ..."یعنی مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

اینجا رو خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم... چند باری تو این پند سال یادش افتاده بودم ولی فکر نمیکردم پسورد و یوزر درستش یادم بوده باشه.الان هم یهم یادم افتاد و امتحان کردم و با اولین یوزر پس تونستم وارد بشم! یه نگا به مطالب قبلی انداختم و بی اختیار اون صحنه ها که اومدن جلو چشام اشکام سرازیر شدن...درست چهار سال از آخرین پستم میگذره بهمن 95 تا بهمن 99 خیلی اتفاق ها افتاده هم در مورد یودا و مادرم هم خونواده شازده هم خودم...یودا طفلی دوران روحی سختی رو گذروند و من نتونستم بی خیالی طی کنم و پاشدم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

بازگشت به بلاگفا بعد از 3 سال به سختی تونستم کلمه عبور به بلاگفا را یادم بیارم. کاملا ناامید بودم، هنوزم باورم نمیشه یهویی چطور اسم وبلاگم به ذهنم رسید. وقتی اسمش رو زدم و وبلاگم باز شد بی اراده صورتم پر از اشک شد. نگاهی به متن های قبلیم انداختم... همیشه با دل پر اومده بودم سراغت... چقدر سال گذشته ولی درد من هنوز پابرجاست... خانواده خودم... خانواده شازده... و اینکه طی این چند سال علت رفتارهای عحیب و غریب شازده رو فهمیدم... اون دچار اختلال شخصیتی نارسیستی هست و من تازگیا اینو فهمیدم... چقدر بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

هدف اصلی: دکتری زبان شناسی 1404

اهداف تکمیلی:

اهداف  آبان 1403

نوشتن چندین مقاله و چاپ در مجله های معتبر داخلی و خارجی

ترجمه کتاب

نوشتن کتاب

شرکت در سمینارها و کنفرانس های معتبر

راه اندازی پادکست بسیار فعال و کاربردی مرتبط به رشته و شغلم

تدریس در دانشگاه های معتبر

تعلق به گروه های بنام زبانشناسی

سفر به دور دنیا و شرکت در سمینارهای زبان شناسی

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

تقریبا سه ماهه که برگشتیم ایران و تقریبا چهل روز از شکستگی انگشت پام میگذره. امروز صبح یک مصاحبه کاری با یه شرکت خیلی بزرگ و بنام داشتم. باوجود شدت گرفتن وضعیت موودی ناشی از اختلال شخصیتی شازده در صبح امروز و گیرهای بیخود و تلاش برای ایجاد تنش و دعوا... ایرپادهام رو گذاشتم تو گوشم و آهنگ شاد گوش کردم، صبونه خوردم و شیک و پیک کردم و رفتم برای مصاحبه. خیلی تلاش کرد، گوشیم رو گرفت، ایرپاد از گوشم دراورد و داد و بیداد حتی تهدید برای آزار فیزیکی!!! خیلی کول کارام رو کردم و زدم بیرون. درسته چندباری حاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

این چند وقته همش با خودم فکر میکنم این چتد سال چی بوده و هست که باعث شده من شخصیتم تغییر بکنه و نتونم خود واقعیم باشم و عکس العملم هام به انفاقها متفاوت تر از من قبلی باشه...دارم میبینم که شخصیت پارتنر زندگیم خیلی روم تاثیر میذاره، اون متاسفانه تو محیط نامناسبی بزرگ شده و همیشه تو دعوام بوده و دعوا جزیی از زندگیش هست و مثل من تحت تاثیر دعواها قرار نمیگیره ولی من خیلی متاثر میشم از اینهمه بهث و دعوا.مدل زندگی اون با من خیلی فرق میکنه با بحث و دعوا تغذیه میشه و بعدش خیلی عادی به زندگی هادیش برمیگرده. تو طول روز به بهانه های مختلف دعوا راه میندازه و اوقات منو ادمهای اطرافش رو تلخ مبکنه ولی بنظر خودش همه چی عادیه و اطرافیان مخصوصا من خیلی داریم همه چی رو بزگش میکنیم.هرروز تو هر موقعیتی و هر ساعتی چیزی برای تلخ کردن اوقات من داره. ولی چون برای خودش عادیه، به زندگی عادیش ادامه میده و منم که از سرعت زندگی جا می مونم ... اینهمه مدت بدون اینکه بخوام درگیر این اعصاب خوردی ها بودم تا به خودم میومدم بحث بعدی و اوقات تلخی بعدی شروع میشد ...کلی دست و پا زدم تلاش کردم جنگیدم ولی الان دارم میبینم که براحتی ده سال از عمرم گذشته و من بیشتر این مدت درگیر این فضایی بودم که اون ایجاد کرده...چقدر از ابعاد دیگه ی زندگیم دور موندم.. چقدر از خودم جا موندم... چقدر له شدم... رسما اعتماد بنفسم له شده... دلم برای خود قبلیم تنگ شده میخوام برگردم به گذشته و من قبلیم رو که تو اون سالها جا مونده رو بردارم بیارمش... اونهمه اعتمادبنفس و تلاش در مسیر تحقق رویاهام... انگار اینهمه سال خودمو ول کرده بودم و موضوع اصلیم شده بود دست و پا زدن تو این جوی که اون ساخته... بمثال قایقی که افتاده رو موج های اون و هی داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 14 دی 1401 ساعت: 3:00

اینجا رو خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم... چند باری تو این پند سال یادش افتاده بودم ولی فکر نمیکردم پسورد و یوزر درستش یادم بوده باشه.الان هم یهم یادم افتاد و امتحان کردم و با اولین یوزر پس تونستم وارد بشم!یه نگا به مطالب قبلی انداختم و بی اختیار اون صحنه ها که اومدن جلو چشام اشکام سرازیر شدن...درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 9 اسفند 1400 ساعت: 10:13

و امروز پنجمین سالگرد نامزدیمون ... 

😐😑

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 18:20

خدایا همه رو بکش منم روش........ چه میدونم یکی از این وسیله های کشتار دسته جمعی تو بفرست بیاد مثه زلزاه ای چیزی...........بذار یه دفعه همگی خلاص شیم! بددددد جوووووووووووووووووووووووور دلم گرفته ها........................... با شازده هم بد دعوا کردیم :( آخه این چرا نمی خواد بفهمه که بابا من درس دارم.............................. بابا همش چن روز بیشتر فرصت ندارم آخه :((((((((((((((((((((( چرا درکم نمیکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدتر از خودش خونوادشن!!! :(((((((((( یا میان خونه ما یا هم زرت و زرت میگن پاشین بیاین اینجا!!!!!! بابا چرا درک نمیکنین آخه همش چند روزه آخرمه اههههههههههههههههههههه :((( ولم کنین خودادامه مطلب

برچسب: ای خدای پر عطای ذوالمنن,ای خدا,ای خدا دلگیرم ازت,ای خدا دلم گرفته,ای خدای مهربون دلم گرفته,ای خدا هایده,ای خدا عارف,ای خدایی که خالق خرسی,ای خدا دلم تنگ اومده,ای خدا کمکم کن, نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 7:10

نه تبریک والنتین نه تبریک روز زن نه تبریک ....بابا حداقل یه تبریک خشک و خالی!!!کادو هم نخواستیم!! مثلا تازه عروسم هااااا :( نه شب یلدایی نه چارشنبه سوری و نه عید!!!هیییییییییییییییچ چی هییییییییییج هیچی! :( دوستای دور و برم رو میبینم خودمم هم میبینم! :|خوبه حالا اصلا آدم پر توقعی نیستم! ولی آدمم دیگه منم یه کوچولو دلم می خواد خوب ...اینا هم تقصیر مامانم ایناس! آدم که پشت سرش کسیو نداشته باشم، توقع هم نمیتونه داشته باشه!باید زبونشو ببره و سرشو بندازه پایین! آخه گناهه من چی بود که پدر و مادرم اینجوری بی عرضه در اومدن!؟تو هیچ مناسبتی تو هیچ اتقای حضور ندارن و منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 7:10

نمیدونم چی باعث شد و چرا اما رفتار مامانم یهو بهتر شده!!! هراز گاهی زنگ میزنه و حالمو میپرسه!!!

اما بازم یواشکی و دور از اون دخترک!!! گفته بودم نمی بخشمش و نبخشیدم اما اونطوریکه فکر میکردن باهاش بد رفتار نمکینم. اصلا از دلم نمیاد... اونهمه که اون دله منو شکسته... چطوری هم رفتار میکنه انگار که هیچ کدومه اون کارها رو نکرده....

اصلا نمی دونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!!!

اما هر چی که هست خوب میدونم که دیگه هیییییییییییییچ وقت برام اون مامانی که بود نیشه!



برچسب: ما ما نی,ما هیچ ما نگاه,ما عندي ما نقلك,ما نبالي ما نبالي,عندي ما نقلك 2014,مافي نوم,ما نام ما نام,ما نسينا ما نسينا,ما نسيتك ما نسيتك, نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 7:10

صفحه بندی