خرید بک لینک

اینجا رو خیلی وقت بود که فراموش کرده بودم... چند باری تو این پند سال یادش افتاده بودم ولی فکر نمیکردم پسورد و یوزر درستش یادم بوده باشه.

الان هم یهم یادم افتاد و امتحان کردم و با اولین یوزر پس تونستم وارد بشم!

د و ب ا ر ه  س ل ا م

یه نگا به مطالب قبلی انداختم و بی اختیار اون صحنه ها که اومدن جلو چشام اشکام سرازیر شدن...

درست چهار سال از آخرین پستم میگذره بهمن 95 تا بهمن 99

خیلی اتفاق ها افتاده هم در مورد یودا و مادرم هم خونواده شازده هم خودم...

یودا طفلی دوران روحی سختی رو گذروند و من نتونستم بی خیالی طی کنم و پاشدم رفتم پیشش و نگران شرایطش بودم... بیچاره مشخص بود شرایط روحی متاسب نداره و از بیماری ای رنج میبره ولی وقتی پدر و مادر نخوان قبول بکنن این قضیه هر روز چدی تر میشه تا یه روز دیگه درمانی براش نمی مونه... یودا الان تحت درمان روانپزشکه ولی حال تعربفی نداره. درسته مثل قبل دیگه باهام دشمنی نداره و الکی تو جنگ فرضی با من نیست ولی ناراحته حالشم حیف که کار ازم برنمیاد... دکترهای خیلی خوبی پیدا کردم براش ولی وقتی مادر خانم تنبله و یا نمیخواد چیکار میتونم بکنم....

همونطور که فهمیدیدن رابطه مون خوب شده برو بیا داریم ولی دیگه هیچی مثل قبل نمیشه برام...

خیلی از باندهای احساسیم باهاشون قطع شده و از بین رفت...

اینورم خونواده شازده هر روز بی حیاتر از قیل میشدن... دیگه حال نداشتم مقاومت نشون بدم... شاید بخاطر اینه که بزرگ شدم دیگه...

یه روز نشستم با مادرش رودررو شدم و گفتم هر چی حرف داری بشین تو روم بگو من دیگه نمیکشم .... من دیگه اون آدم قبلی نیستم و انرژی برا این چیزا ندارم...

شازده هم بدتر از قبل عین این پیرمردها هست که نمیشه باهاش حرف زد ولی هنوز تو رویاپردازی های خودشه و پلن میریزه مثل تموک این 9 سال زندگی مشترکمون...

فهمیدم که این آدم شکلش همینه دیر فهمیدم ولی دونستم که منتظر شدن برای روزهایی که قولش میده بیهوده ست و من بهترین سالهای زندگیم رو با همین وعده های بیخودی گذروندم و الان که به خودم اودم 35 سالم شده...

خوب الان سوالی که مطرح میشه اینه که خوب اگه از خواب بیدار شدی میخوای چیکار کنی؟

میخوام کار حرفه ای شروع بکنم و درآمد خوبی برا خودم داشته باشم و یموقع مناسب برم برا خودم. یه زمانی که هم من هم شازده تو شرایط باثباتی باشیم ... این روزها هم تازه مهاجرت کردیم و خیلی چیزا تو زندگی مون عوض شده و از طرفی کرونا هم هست ... باید شرایط بهتر بشه ...

چون تحمل همه ی اینا باهم سختترش میکنه

نمیدونم انتخابم اونموقع چقدر درست بوده با چقدر غلط ولی تا اینجا که اومدم خیلی مسیر لذتبخشی برام نداشته حیفم میاد همینجوری سر کنم و عمرم تموم بشه. خیلی منفعل طور پیش رفتم باید تکونی به خودم بدم. غر بسه، گله بسه.

وقت به خود اومدنه. اتفاقات اطرافم خیلی ازم انرژی و وقت گرفتن...ده سالم رو هدر کردم...

الان وقت زندگی جدیدمه... وقتشه خودم برم پشت فرمون و مسیرم رو خودم انتخاب بکنم تا بعدا ده سال که گذشت پشیمونی اینو با خودم نداشته باشم که چرا بهشون اجازه دادم اینجوری بکنن و نشستم تماشاچی اتفاقها شدم

...

برچسب: نویسنده: اشکان کاظمیان تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 14:15

صفحه بندی