می نویسم تا یادم نره تا همیشه یادم بمونه کارهایی که کردی ...
امروز روز تولد خاله و همینطور پنجمین سالگرد فوت پدربزرگه. دیشب پیام تبریک اینترنتی فرستادم به خاله ولی هنوز ندیده. امروز دیدم تلفن خونه زنگ خورد و شماره خونه خاله. با خوشحالی برداشتم و تا گفتم الوووو دیدم مامانم اونوره خطه و یکم هنگ کردش گفت الو. گفتم سلااام ؟!! با اینکه صدامو شنید و شناخت وانمود کرد که اشتباه گرفته و گفت فلان تاکسیه؟ من: بعد اونجا روبه خاله کرد که فلانی تو کجا رو برام گرفتی؟ خاله هم گفت: مگه تو نگفتی که ..."یعنی منو" برات بگیرم؟ اونم مثلا شاکی شد و دستپاچه که نه من گفتم تاکسی تلفنی رو بگیر... منم تو این حین همه رو میشنوم و ماتم برده به این نمایش اینا خلاصه با همون دستپاچگی بم گفت اشتباهه ببخشید!! و رفت.. چند لحظه ای از دور بحثش با خاله رو شنیدم و بعدش گوشی قطع شد. دنیا رو سرم خراب شد! مامان؟ ما کی باهم انقد غریبه شدیم که حتی وقتی اشتباهی منو میگیری یه احوالپرسی نمیکنی؟ کی پیشت بود که انقدر هول کردی؟ چرا؟ میدونی اینکارت هیییچ توجیهی نداره؟؟ خوبه دیشب که زنگ زده بودی اونهمه برات اشک ریختم و از دلتنگیام و نیازم بت گفتم...
تو واقعا چجور مادری هستی؟ دیگه تحملشو ندارم. نمیتونم ندیده بگیرم نشنیده بگیرم ...کوتاه بیام .... ۶ساله داریم اینجوری سر میکنیم. دیگه منم میخوام عصیان کنم. من ۶ساله که بی مادرم کوتاه بیام که چی بشه؟ فقط دلم برات میسوزه ولی دارم به این نتیجه میرسم که نباید بسوزه.
مسیج زدم به خاله که بش بگه. چون میدونستم هنوز پیش همن و احتمال بالا داشتن میرفتن سر خاک پدربزرگ. بش تکست دادم و امیدوارم بخونه.
اینم متنش:
سلام خاله جون تولدت مبارک.میبخشی نمیخوام ناراحتت کنم ولی چون نمیتونم به خودش زنگ بزنم به تو میگم که به خواهرت که گویا مامان منه،بگی دیگه هیچ وقت به من زنگ نزنه
همین فرمون میخوام ادامه بدم. شاید این جواب بده، چه میدونم. اوووف
برچسب:
نویسنده: اشکان کاظمیان